
دیروز داشتن درختای خیابونی که هرروز ازاونجا میگذشتم رو میکندن تا جاشون پل بکارن...
(خیابون جابرانصاری)
وچقدر دلم سوخت وقتی پیرزنی رو دیدم که در خونشون ایستاده بود،باچادر سفید ِ گلدار...دستشو روی دستش گذاشته بود،به در تکیه داده بود و با بغض داشت به برگای سبز ِ روشن و بهاری ِ درختا نگاه میکرد.همسایه هایی که سال ها تنها رنگ زیبارو به بوم سیاه و سفید ِ خیابون بخشیده بودن. و هرروز صبح صدای گنجیشکای روی درخت تنها موسیقی ِ زندگی رو توی این خیابون شلوغ سرمیداد!
---------------------------
پ.ن1:راستی...بیچاره گنجیشکای اون خیابون،حتما کلی ازشون آواره شدن!!!
پ.ن2:بال ِ فرشتگان که بالشون!خودشون رو کلا از جا کندن!
پ.ن3:احساس کمبود اکسیژن بهم دست داد!!!!!!!!!!
پ.ن۴:کاشکی خیابونمون خیابون نبود!کوچه باغ بود...!
