تبليغاتX
یک وجب خاکِ اینترنت... - من و ...

یک وجب خاکِ اینترنت...

یادداشت های من در مورد فکرم،اجتماعم وجوانیم که مثل بااااد داردمیرود...

من و ...

یکشنبه پانزدهم مهر 1386- 14:9 - محمد

13 سال پیش:(دارم با باباو مامانم آلبوم عکسای قدیمیشون رو نگاه میکنم)

-بابا

-بله پسرم

-عموی من کیه تو میشه؟

-وا.بابایی این چه سوالیه؟یعنی نمیدونی؟

-نه

-عموی یه آدم میشه داداش بابای اون آدم

-آها.بابا؟

-بله

-این عکس عمو عمرالله بابای هادیه.نه؟

-آره پسرم

-چرا هیچ وقت همراه هادی اینا نمیاد اینجا؟

-آخه رفته یه جای دور.

-مثل عمو قاسم و عمو مرتضی؟

-آره پسرم.همشون با هم رفتن...

8سال پیش:(رفته بودم عکسای قدیمی رو که بابام توی کمد مخصوص چیزای خودش توی زیرزمین گذاشته رو نگاه کنم که یه دفه چشم افتاد به یه برگه یا بهتره بگم به یه دفترچه ی کوچیک که روش نوشته بود وصیتنامه ی شهید روحانی امرالله امینی.یه دفه دلم هری ریخت پایین.9 سالم بود آخه.تاحالا فکر میکردم وصیتنامه چه چیز ترسناکیه...آدم وقتی میخواد بمیره وصیتنامه مینویسه.فقط همین جمله یادم بود از تعریف وصیتنامه.

دلم بازم بیشتر هری ریخت پایین آخه تنها چیزی که از عموم به یاد داشتم عکسش بود توی آلبوم بابام و توی طاقچه ی خونه ی پسرعمومینا.جدی جدی این یعنی عموی من بود؟مثله عمو هاشم؟مثل عمو مهدی و عمو اکبر؟پس چرا اصلا نمیشناسمش؟اصلا مگه معلممون،بابام و تلویزیون نمیگه اونا به خاطر ماها رفتن ، پس چرا من حتی نمی دونم چطوری شهید شده؟یه دفه شجاع شدم.تموم وصیتنامه رو همونجا توی زیرزمین خوندم ولی هیچ چی نفهمیدم.گفتم چون عمو امرالله روحانی بوده پس حتما خیلی باسواد بوده و چون خیلی قرآن بلد بوده من نمیفهمم معنی حرفاشو... . ولی ولی دوست دارم بیشتر دربارش بدونم.اصلا بزار ببینم وصیتنامه های اون دوتا عموم کجاست؟پیدا نکردم.همه چیزو گذاشتم سرجاش...

5 سال پیش:

(وااای.چقدر ترسناکه.همیشه وقتی چهره ی شهدا رو توی گلزار میبینم آرامش پیدا میکنم ، اصلا چهره ی همه ی شهدا آدمو یه جوری میکنه ، همه ی نگاه ها مظلوم و معصومه...چهره ی عمو امرلله که قربونش برم چقده شبیه خودمه هم که همون نگاه معصومانه رو داره(برعکس نگاه ناتوی من)...ولی ...ولی این عکس چرا اینقدر ترسوندم؟نمی دونستم باید به خاطر همون حس همیشگی گریه کنم یا به خاطر ترس؟میدونستم روحش اون موقع در نهایت زیبایی و آرامش بوده(وهست) ولی...وااای عکس عمو مرتضی رو نگاه...مثل فیلمهاست...تموم لباساش خاک آلود و سوختست.انگار سرخیه خون بدنش هم به دلیل سوختگی به سیاهی میزنه...اما...اما چهرش هنوزم خیلی آرومه...(خیلی دوست داشتم بدونم کی اون عکس رو از پیکر شهید عموم گرفته ولی آخرم نفهمیدم).عمو قاسم چرا نصف بدنش برهنست؟جای زخمشو نگاه کن.اما چهرش خیلی آرومه...

(خیلی شجاع بودن رزمنده ها.با این که این صحنه ها هرروز جلوی چشماشون بوده ولی...)

1 سال پیش:

عموهام و بابام دارن خاطرات و عکسای سه تا داداششون رو جمع میکنن تا یه کتاب چاپ کنن...وااای چقدر عکس.اینا رو از کجا آوردید؟

-ماله همرزما و دوستای عموهاست.

خیلیاش رو هنوز ندیده بودم.(خیلی رو هم هنوز که هنوزه ندیدم).چقدر جالب.اما کاش یه فیلم ازشون داشتم.میخوام ببینم چطوری راه میرن،چطوری میخندن... .

چند ماه بعدش:این سی دی رو بزار ببینم زهرا ، کلیپ های قشنگی از زمان جنگه...واااااااای بابا ، بابا .این عمو امرلله نیست؟

-کدوم؟

-اااا . چرا .از کجا آوردی؟

- نمیدونم .حتما قاطی این آرشیو صداوسیمای،مرکز اسنادی جایی بوده الان اولین باره میبینیم.

-نه من یه دفه دیگم توی تلویزیون دیدم.

-پس چرا چیزی به ما نگفتی؟

-آخه شک داشتم خودش باشه.خیلی کوتاه بود

(امروز دفه ی چندممه که دارم توی خلوت تنهایی فیلم رو نگاه میکنمو گریم میگیره...نگاش کن عمو امرالله رو با همون عمامه ی سفید داره وضو میگیره.کجا؟کنار کارون.واااااای.اول آب رو میریزه روی دست راستش بعدش روی...

همرزمای عمو رو نگاه.فکر کنم میخواسن برن نماز جماعت بخونن.آخه همشون دارن وضو می گیرن.کنار نخل های بی سر جنوب،نماز جماعتی که عمو امرالله پیش نمازه.وااای...یه لحظه این صحنه رو تجسم کردم.(آدم هنوزم که هنوزه وقتی میره کنار اون نخل های بی سره جنوب،کنار نی زارها، وتوی بیابونای بی رحمش حس میکنه هنوز صدای تیرو خمپاره داره میاد.ولی هیچ چیزی مثل حال و هوای اونجا که بوی شهیدا رو میده نظرتو جلب نمیکنه)(کل فیلم حدود10-15 ثانیه بود ولی چیزایی که توش دیدم اندازه...)بازم داره گریم میگیره ولی بسه ...میترسم مامانم ببینه چشمام قرمزه .روم نمیشه آخه...

همین الان:الان که اینارو تایپ میکنم بازم یاد عموهام افتادم.

الان چندسالمه؟17-18 سال.عمو قاسم یکی دوسال از من بزرگتر بوده که شهید شده.اصلا هم سن من بوده که رفته جبهه.من هم هم سن اونم ولی...ولی گناهایی میکنم که حتی روم نمیشه توی خاطراتم هم بنویسم.چرا؟نمیدونم.الان عهد بستم دیگه گناه نکنم ولی میدونم...از این عهدا زیاد بستم.فردا بازم روز از نو روزی از نو...

چرا الان از هیچ چیزی نمیترسم؟چرا هیچ چیز ترسناکی مثل دفه های قبلی به ذهنم نمیرسه که بنویسم؟شاید چون بزرگ شدم.اما نه.شاید چون اونقدر غرق در افکار زندگیه روزمره شدم که دیگه جایی واسه ترسیدن از گناهام نمیمونه...

برای شادی روح همه ی شهیدا صلوات...

مارو هم دعا کنید...

 

+ |