دوشنبه نوزدهم فروردین 1387- 23:48 - محمد
امروزها گم شده ام. در جستجوی ِ یافتن هستم، اما نمیابم،هر چه بیشتر میگردم کمتر میابم... شکفتن غنچه ها ،جیرجیر ِ جیرجیرکها،جیک جیک پرنده ها،قطره های پرطراوت آب روی برگ ِ گلهای محمدی و رز...لکه دار شدن ِ آسمان ،غریدن ِ آسمان ، باریدن ِ آسمان... خدای من پس سهم من از این بهارچست؟ دریغ از یک غرش ،یک فریاد ،یک باریدن ،یک فریاد، یک تهی شدن... دیروزها وصل بودم به واژه ی زندگی، دنیا ، فردا... امروزها وصلم به جمله ی دنیا نمی ارزد…فردا چیست؟ دیروزها خودم بودم….خود دیروزم ولی امروزها خودم نیستم….خود امروزم دیروزها دوستت دارم را نمیشناختم.اما امروزها... آیا میشناسم؟؟؟
دیروزها در نگاهی غرق نمی شدم، این روزها خوبتر می بینم...غرق میشوم...دل میبندم...
دیروزها گم بودم در شیطنتها ، در لابلای درختان و بوته گلهای باغچه مان...
امروزها گم شده ای در خویشتنم...نفهمی عاجز ازدرک خویشتنم...
خدایا مرادریاب...
مرادریاب...
+ |