تبليغاتX
یک وجب خاکِ اینترنت... - افکار سردرگم کننده...

یک وجب خاکِ اینترنت...

یادداشت های من در مورد فکرم،اجتماعم وجوانیم که مثل بااااد داردمیرود...

افکار سردرگم کننده...

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386- 0:27 - محمد

بعضی وقتا بعضی چیزا الکی الکی فکر آدمو مشغول میکنه،این افکار ممکنه خیلی ساده تر و پیش پا افتاده تر از این باشه که حتی آدم بعد که بهشون فکر میکنه خندش میگیره،یه نیشخند مضحک به خودش میزنه و رد میشه...

الانم من درمورد یکی از همون افکار دوست داشتم بنویسم،واسه خودم مینویسم،وقتی احساس میکنم کسی نیست که درمورد موضوعی که دلم میخواد باهاش دراون مورد حرف بزنم،مینویسم،امروز معلم دین و زندگیمون میگفت:«وقتی یه مشکلی براتون پیش میاد نباید بری هی به اینو اون بگی،به دوستت که بگی فقط دلش به حالت میسوزه،میگه آخییییییی،بنده خدارو نگاه کن،ازدست رفت اینم،به دشمنت هم که بگی طرف ازش استفاده میکنه تا بشکوندت،بهت انگ دیوانگی میزنه ،تا خدا هست آدم نباید حرفشو به کس دیگه ای بزنه»راستش اصلا این چندروزه هی برام یه اتفاقاتی میفته که به نظرم مرتبط میان،رمان« ماه و شش پنی» نوشته ی «سامرست موام» رو خوندم،معلم زبانمون میگفت تنها کتابی که باعث شد من شدید تحت تاثیرقرار بگیرم این کتاب بوده میگفت باعث شد تا چندروز خودمو گم کنم،منم کنجکاو شدمو خوندمش،خیلی جالبه،من که زیاد فیلسوف و مفسر نیستم ولی به نظرم اومد که ته ش،ته این کتاب و این داستان یعنی اینکه«دنیا یعنی کشک»

وقتی بخونین متوجه میشین،درموردمرد نقاشی بود که ازدنیا بریدو بالاترین ارزش هارو زیرپاگذاشت،وقتی هم بهش گفتن چرا زن و زندگیت رو ول کردی گفت میخوام نقاشی کنم،گفتن پس اونا چی،زنت و بچه هات،گفت به من ربطی ندارن هرکاری میخوان بکنن،رفت،رفت به یه جزیره ی دوررفتاده،عشق زندگی رو کرد،همیشه بی اعتنا به دنیا بود،همه عاشقش میشدن و وقتی بهش ابراز عشق میکردن،اهمیتی نمیداد،وقتی ازش میپرسیدن «چرا بافلانی که بهت این همه خوبی کرده،اونی که زندگیتو ازمرگ نجات داده این کارو کردی،چرا زنشو عاشق خودت کردیو بعد هم باعث خودکشی اون شدی،اون که باعث شد نمیری،چرا اینکارو باهاش کردی؟»،جوابش خیلی برام جالب بود،به نظرم این طرز فکرش یعنی یه طرز زندگی،درجواب گفت که:«اون مرد احمق دوست داره به دیگران نیکی کنه،چون لذت میبره از نیکی کردن به دیگران،این دلیل نمیشه که منم بهش نیکی کنم»(اینجاست که اون جمله ی معروف جواب خوبی رو با خوبی میدن نقض میشه!!!)آخرش درکلبه ای فقیرانه،بی اعتنا به دنیای پیرامون،بیماری جذام گرفت،گوشت بدنش گندید ولی اصلا براش مهم نبود،هیچ چیزی براش مهم نبود،حالا جالبیش اینجاست که این مرد شد بزرگترین های نقاشی عصر خودش.

خیلی روی من تاثیرگذاشت این کتاب،فرقی توی طرز زندگیم نداشت ولی به طرز نگاهم از زندگی تاثیرگذاشت همونجوری که روی معلممون تاثیرگذاشته بود،تا کسی نخوندش نمیفهمه منظورم چیه...دیشب کتابو تموم کردم،همون دیشب هم یه خوابی دیدم که یه جورایی بود،راستش نمیدونم،هممون خیلی زیاد خواب میبینیم ولی اکثرش چرته،ولی خواب دیشبم فرق داشت،خواب دیدم توی یه محفظه ام،توی تابوت بودم،الان که فکر میکنم چقدر خوابم به واقعیت نزدیک بود مو به تنم سیخ میشه،باور کنین،جالبیش اینجاست که توی خوابم فکر میکردم،دقیقا مثل این بود که توی اون موقعیت قرارگرفتم و دارم به زمان حال خودم فکر میکنم،داشتم اینطرفو اونطوفمو نگاه میکردم،داشتم فکر میکردم خدایا،یعنی واقعا مردم؟یعنی اینجا همون جاییه که میگن منزل آخره انسانهاست،خدایا برم گردون،میترسم،آخه احساس میکنم خیلی گناهکارم،خدایا یعنی مردم؟»همون موقع از خواب پریدم،واااااای که صبحش چه حالی داشتم.اصلا امروز یه جورایی بود،اون کتاب باعث شده بود دنیا به نظرم پوچ جلوه کنه،این خواب تاثیرگذار هم باعث شد که به فکر بیفتم که گناهکارم،واقعا احساس پوچی میکردم...عاشق این شعر متین دوحنجره ام که میگه:

«اون روزی رو یادم میاد،که من بوی گند میدادم،رو تخت مرده شورخونه،منو ماساژم میدادن،نمیدونستم چی شده،دنیام دیگه تموم شده،نمیتونم جمب بخورم،عمرم دیگه تموم شده،فرقی نداره واسشون،مردن و زنده بودنم،هی میزنن تو سرشون،که بگن عاشق منن،اما دیگه راحت شدم،از هرچی درده رد شدم،ازاونایی که الکی،میگفتن دوست دارم،رهااااا شدم،اینجا پرازصداقته،زندگی خیلی راحته،هیشکی نمیتونه بگه، که عاشقی یه عادته...»(آخرشه به خدا،واقعا سبک جالبی داره این متین دوحنجره،سه تاآلبوم داره که هرسه تاشو،یکی یکی آهنگاشو حفظم،حفظ کردنش باعث افتخار نیست،ولی واقعا جالبه،شعرای چرتوپرت هم نمیخونه،صداش هم که آخرشه،از اسمش معلومه یه صدا داره کلفت کلفت،یه صدا هم داره نازک نازک واقعا هنرمند به این مرد میگن،حتما گوش کنید کاراشو)

وااااااااای،چقدر مادرمو دوست دارم،عاشقشم،بهش گفتم:« امروز یه جوری بود،خیلی بد بود»،گفت:« خب چجوری یعنی، بگو ببینم چت بوده شاید بشه یه کاری کرد برات»،گفتم دیشب همچین خوابی دیدم،جوابش مثل آبی بود که بریزن رو آتیش،بهم گفت :«ای بابا،ازقدیم گفتن خواب مرگ دیدن یعنی اینکه عمرطولانی ای داری»،یه نیشخند مضحکی زدمو و اینجا همون جایی بودکه اول نوشته گفتم،یه فکری اومد تو ذهنم ،اذیتم کرد،الانم وقتی بهش فکر میکم خندم میگیره،دیگه ازمرگ ترسی ندارم،احساس پوچی هم نمیکنم،اون افکار یه مدت زمان کمی فقط اومدن توی فکرم ورفتن،دنیا هیچ تفاوتی برام نکرده،همه چیز همون شکلی هستن که بودن برام،برعکس امروز که مثلا آدم بودم و...،خلاصه که الان همون خری هستم که بودم،نمیدونم خوبه یا بده،نمیدونم،هممون دیوانه ایم به خدا...

اینجا دوباره یاده یکی دیگه از کارای همین متین دوحنجره میفتم که میخواد بگه آدم بشو نیستیم،میگه که:«خداوندا،منو ببر به آسمون،خسته شدم از این زمون،آخه دیگه نا ندارم ،که بگم چشمامو بخون،منو ببر به زیر خاک،اونجا که مورچه ها به راک،میخونن از یه عشق پاک،با این که رو سیاه شدیم،فکرکردیم آدمی شدیم،نمیدونیم که تو گلیم،فردا رو دربه در شدیم...»وادامه اش...

(عاشق این تغییر صدا ها و ناله هاشم،وبیشتر عاشق شعراش،به قول آبجی خانومم هم شاید اصلا نباید این شعرارو ش کنم،چون فقط درمورد مرگ درش حرف زده میشه،شایدم اصلا باعث افسردگی بشه،نمیدونم ولی من که تاحالا طوریم نشده،مثل همون رمان های صادق هدایته،اکثرا میگن:«واااااااااای،نه نخونیاااااااا،الان زودته،باعث میشه ناامید شی اززندگی،میری خودکشی میکنی هااااا،خودش صادق هدایت هم خودکشی کرده،میدونستی؟نرو بخون از زندگی زده میشی»هه،خندم میگیره،چون من همه ی کتاباشو خوندم ولی هیچ طوریم نشده،ها ها ها...،واااااای چقده ازموضوع دور میشم من،حالا منظور اینکه اگه اززندگی ناامید نمیشینو اینااااااا،حتما آهنگای متین دوحنجره رو گوش کنین،یه چیز جالبی هم بگم،خداییش عکس این بابا هم خودش یه مبحثیه هاااااا،قیافه اش خیلی به کاراش میاد،برای دیدن عکساش اینجا و اینجا کلیک کنین،ولی آهنگاشو نمیدونم از چه سایتی باید دانلود کرد من که سی دیش رو گرفتم،به هرحال حتما گوش کنیدشون...)

اما خداییش دیروز یه اتفاق خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی خوب هم برام افتاد،دوستم شهرامو دیدم،بعد 6 ماه دوری،قهرنبودیم چون قهر مال بچه هاست ولی دیگه احساس میکردیم نمیتونیم همو درک کنیم،ولی دیشب الکی بهش برخوردم کلی گرم گرفتیم،شمارشو گرفتم،موبایل خریده،خیللللللللی دوسش دارم،بهترین دوستم بوده و هست،الانم،همین الان یه پیام فرستاد،نوشته که:«سرخی چشم کبوتر اشک چشمان من است،هرکجا اشکی بریز از رفیقا من است...»

بله٬ درنهایت دوستانند که برای آدم میمونن و از همه مهمتر خداست که بوده و هست و خواهد بود...

+ |