تبليغاتX
یک وجب خاکِ اینترنت... - منو آسمون و رویاهام...

یک وجب خاکِ اینترنت...

یادداشت های من در مورد فکرم،اجتماعم وجوانیم که مثل بااااد داردمیرود...

منو آسمون و رویاهام...

جمعه سوم اسفند 1386- 16:11 - محمد

الان ساعت چنده؟آها الان خوبه...دیگه چراغای خونه ی هیشکی روشن نیست که اگه منو بالای پشت بوم ببینن هزارتافکر درموردم نکنن...خوب وقتیه...هواخیلی خوبه،بعد این همه برفو سرما بالاخره یه کمی هوابهاری شده...نقشه هامو،چراغ قوه ی قرمزمو وزیرانداز کوچولو هه روبرمیدارم،دوربین دوچشمیم رو هم میندازم دور گردنم، میرم بالا...

الان رو پشت بوممون هستم...چه هوای صاف و تمیزی،ماه خوشکل من هم که داره میره رو به خاموشی.دیگه قدرتی نداره...قدرتی نداره تا بخواد با اون صورت نقره فامش، زیباییش رو به رخ بکشه و مجالی واسه ی بقیه ی ستاره ها نذاره تا بگن: آره،ما هم هستیم...خداروشکر امشب ماروتنها به حال خودمون گذاشته تا توی مجلس شب نشینیم با ستاره ها عشق بازی کنم،دیگه فخر فروشی نمیکنه...دیگه حجابشو برنمیداره تا گیسوی نقره ایش رو به رخ منو ستاره ها بکشه...ماه خیلی خودخواهه،نیست؟هرکی خودشو بالاتر بدونه خودخواهه...

 نقشه هامو باز میکنم ولی اصلا نمیخوام دوست جدیدی پیدا کنم،دوست دارم بعد این همه وقت با همون قدیمیا،باهمونایی که خیلی وقته باهام دوستن ،بشینم پای درددل،دردل چیه؟دلی ندارم که بخوام دردشو برای ستارگان آسمونی ام بگم...

هیچ چیزی مثل زهره ام،مثل ونوس دلم جاش توی آسمون خالی نیست،خیلی کم پیداس،فقط وقتی که چندساعت از نیمه شب گذشته نقاب از رخش برمیداره،ولی حیف،هنوز تا صبح خیلی مونده،اشکال نداره،تا اونوقت انتظارشو میکشم،چه کاری بهتر و خوش تر از انتظار معشوق...ولی نه...چه فایده،فعلا که قهره باهام...خیلی وقته قهره،خیلی نورش کم شده،نمیذاره تموم صورتش رو ببینم تا دوباره بتونه تو دلم راهی پیدا کنه...چیکار کنم...هیچ چی...چیکار میتونم بکنم،زمان همه چیز رو حل میکنه،صبر میکنم تا خودش دوباره روشو برگردونه بهم،تا دوباره آشتی کنه...(سیاره ی زهره مانند ماه دارای اهله هستش،واسه همین بعضی مواقع نورش کم میشه و دوباره عادی میشه٬درضمن زهره به خاطر نور زیادش در قدیم بین یونانیان به نام ونوس یعنی الهه ی زیبایی معروف بوده٬نام ایرانی زهره ٬ناهید هستش)

گربه هه رو نیگا کن،نه... توی آسمون نیست،اینجاست،دوستمه...دوستم شده،از اون روزی که با لگد زدم زیر پهلوش،از همون روز احساس گناه کردم،سعی کردم باهاش دوست شم...دل شکستن هنر نیست،تا توانی دلی به دست آور...نمیدونم،این اصلا دل داره که بخوام بدستش بیارم؟نمیدونم...گیرم هم که نداشته باشه،نه هنر بدست آوردن دل کسی رو دارم و نه لیاقتشو،پس چه اشکالی داره،دل منم اندازه ی دل همین گربه...

گربه هه میشناستم،هروقت میام اینجا،توی پشت بوم خلوت شهر شلوغمون،تنها همراهم همین گربه ست،باهم میریم گشت و گذار،میریم توی آسمونا...ستاره ها هم از چشماش وحشت میکنن...چرا چشمای گربه ها واسه خیلیا وحشت آوره؟ وقتی نگاش میکنم...همونجوری زل میزنه تو چشام،من که اصلا از چشماش نمیترسم...چرا بترسم،این که نمیخواد کاری باهام بکنه،از چشمای آدما بیشتر میترسم،هرکسی با چشماش هزارتا فکر بد توی ذهن میاره،یکی باچشماش اسیر میکنه،یکی با چشماش دل میشکنه،یکی هم با نگاهش باعث تنفر میشه...این گربه ی بیچاره فقط نگاه میکنه و خواهش میکنه که نوازشم کن،میگه اذیتم نکن محمد. با چشماش باهام حرف میرنه...میگه:«محمد،یادته اون لگده رو؟یادته؟ببین چقدر دوست خوبی هستم برات،میبینی؟با این که بهم بدی کردی باهات راه میام،همدم تنهاییات میشم»...دلم میسوزه که تاحالا آدمی پیدا نکردم که اندازه ی این گربه هه جواب بدی رو با خوبی بده،به هیشکی بدی نکردم،دلم میسوزه از اونایی که بهشون بدی نکردم، خوبی ندیدم...حالا این گربه...

نشست کنار دیوار و همون جور داره بهم نیگاه میکنه...بذار نیگا کنه،از تنها نگاهی که خجالت نمیکشم همین نگاهه...

وای،مرد آسمونو نگاه،مریخ مرد جنگه،الکی نیست خدای جنگ بوده،الکی نیست اینقدر قرمزه،نمیدونم...یعنی از بس سنگدل بوده از خون بیگناهان این رنگی شده یا شایدم نه،شاید از بس جنگو خونریزی رو بهش نسبت دادن در حالی که هیچ گناهی نداره،از فرط خجالت سرخ شده،من که دوست همیشگی خودم میدونمش،خیلییییییی وقته دوستم شده،چون دوست خوب باشه یا بد،باید مرد باشه،باید آدمو تنها نذاره،تنها مردی که دوستم بوده و تا حالا پیشم مونده همین بهرام ه .(بهرام نام ایرانی مریخ است ومریخ به خاطر رنگ سرخش درقدیم٬بین یونانیان به خدای جنگ معروف بوده یعنی مارس)

 خوشه ی پروین،همچنان سرجاش راهنمای گمشدگانه،همونجور داره مثل یه دوست خوب میگه این طرف شرقه،از این طرف...از این طرفه که خورشید،مظهر روشنایی،مظهر نور و سخاوت طلوع میکنه...پروین همیشه دوست وراهنماست،هیچوقت گمراه نمیکنه...کاشکی یه دوست ،این پایین پایینا داشتم که همیشه راه درست رو بهم نشون بده...ولی ندارم...یعنی نمیدونم...(جهت گیری خوشه ی پروین طوریه که همیشه به طرف شرق اشاره میکنه)

شکارچی(صورت فلکی شکارچی) همچنان داره فکر میکنه که به این گاو نگون بخت(ثور) ضربه بزنه یانه؟ سگش هم(کلب اکبر) کنارشه،ایستاده پیش صاحبش.همچنان مثل هزاران سال پیش،شکارچی همونجوری ایستاده،دستش بالاست تا بکوبه توی فرق این گاو زبون بسته،ولی نمیزنه...هیچوقت از جاش تکون نمیخوره...خسته نمیشه؟نمیدونم...

 هه...گاوچران(صورت فلکی عوا) هم که همچنان در حال چراندنه...

یه دفه شش ضلعی زمستان به چشمم اومد،(همون ناحیه که کلی ستاره هست،شش تا ستاره های پرنور رو یعنی شعرای یمانی،شعرای شامی،قدم الجبار،دبران،عیوق و راس پیکر پسین رو بشون میگن شش ضلعی زمستان)،هه، یاد درس هندسه افتادم...

بسه دیگه٬ خسته شدم،امشب کلی گشتو گذار کردم ٬میخوام یه کمی هم فکر کنم٬بعد این همه وقت...گربه هه ، یکی دوساعت پیش پاشد رفت،فکر کنم اونم بی وفاست،حتما پیش خودش میگفت:اینم دیوانه اس،دو ساعته خوابیده روی زمین سردو داره آسمونو نگاه میکنه،مگه چی داره؟بریم بخوابیم بابا...اینم نشد دوست واسمون.نمی ارزه به خاطر دوتا تیکه استخون بشینم پیشش تا تنها نباشه.راه های آسون تری هست تا بشه غذا گیر آورد تا جلب نظر یه پسر دیوونه...

اما نه فکر نکنم اینقدرام بی وفا باشه...اگه آدم بود شاید این حرفارو میزد ولی...ولی آدم نیست تا فقط به خاطر رفع نیازهاش با اینو اون دوست بشه...به خاطر خود آدما٬به خاطر اینکه تشنه ی محبته٬به خاطر اینکه عاشق نوازشه آشناهاس٬باهام دوسته٬خوب دوستیه٬اگه خوبی نمیرسونه٬لااقل بدی هم نمیرسونه...

ولی من فقط آسمنونو نگاه نمیکنم٬هروقتی که میام انجا و زیر سقف ستاره بارون آسمون میخوابم ٬به همه چیز فکر میکنم٬به چیزای خوب٬ چون آرامش دارم ٬وقتی هم آرامش دارم دوست دارم فکر کنم...

مثلا الان دارشتم به دوستی فکر میکردم٬واسه همین اینارو نوشتم٬دارم به این فکر میکنم که چرا خدارو که بهترین دوست و همراهه رو زیاد نزدیک خودم نمیبینم...

٬دارم به خودم و خودش فکر میکنم،(خودش کیه؟خودش میدونه کیه)...وقتی سردمون بودو با گرمای آفتاب زیبای عصر گرم شدیم.با خورشید خانوم که اشعه ی طلاییش وقتی روی آب می افتاد وچشم رو میزد،پشت بوته گلهای رنگ پریده ی داوودی،روی سکوهای سنگی کنار رودخونه،کنار اون مرغابیای زیبا،که واسه ی یه تیکه پفک باهم دعوا میکردن...(خودت هم نمیدونی چه خاطره ای ازخودت توی ذهنم درست کردی)

دیگه واقعا سردم شده،کاپشن و پلیور و دستکش هم وقتی زیادی توی سرما بمونی کمکت نمیکنن...یه نگاهی به دوستام کردم،همشون واسم یه خاطره ان،همشون واسم یه فکرو زنده میکنن،(همونطوری که نوشتم،وخیلیاشونم نشدبگم)...تموم شد،یه شب زیبای دیگه ام تموم شد...همه چیز تموم میشه و این خاطرات خوبه که میمونه...

+ |