تبليغاتX
یک وجب خاکِ اینترنت...

این روزها و شب ها که میگذرد چقدر شادم...

که میگذرد...

قبل اون تصادف لعنتی(منظورم تصادف هست،ولی تصادف هم هست،بالاخره زندگیه و تصادفات ناگهانیش!!!) واقعا نمی دونستم چه لحظاتی رو دارم از دست میدم...

وای خدا چه نعمت هایی بهم داده بود،ولی افسوس که قدرشونو نمی دونستم!

اما الان...بعد اون 4 ماااااااه که نمی تونستم قدم از قدم بردارم...

به خاطر راه افتادنم کفش جق جقه ای پام کردم!!!آره خب،از همین نعمت یعنی راه رفتن عادی هم اونقدر لذت می برم که عین بچه ای ام که ذوق کفش جق جقه ای هاشو میکنه!!!(راستی جق جقه با ق ه یا غ؟!!!)

تا دوماه پیش فکر نمی کردم دیگه بتونم راه برم حتی!

هه...

ولی خدایا شکرت...واقعا بهم فهموندی که شکر نعمت یعنی چه...که نعمت یعنی چه...

واقعا فکر نمی کردم بتونم دیگه خودم بتونم از این اتاق به اون اتاق برم!چه برسه به بازدید از نمایشگاه الکامپ تهران به اون گندگیه خسته کنندش(ولی خودمونیمااا عجب بی مزه بود نمایشگاهه،این همه راه تا اونجا رفتیم،ایشششششششش!!!)!!!

چه برسه به قدم زدن روی تپه های شنی ورزنه...

چه برسه به قدم زدن روی آخرین برگای پاییزیه درختان پاییزیه کنار رودخونه ی پاییزیه اصفهان پاییزیمون!!!

شاید هیچوقت مثل اولم نشه بدنم ولی خب...فرسودگی همیشه بهتر از شکستگی است!

آخخخخ که چه قدر شادم این روزها...

میگن که آدم تا چیزی رو از دستش نده قدرشو نمیفهمه ها،من سلامتیمو از دست دادم،خدا کمک کرد بدستش آوردم ولی دیگه قدرشو میدونم...سعی میکنم که بدونم...پس میدونم...!

چقدر هدیه های خدارو دوست دارم...نعمتاشو...چقدر قدم زدن زیر بارون،قدم زدن روی برگا،حتی قدم زدن روی زمین آسفالت واسم دوست داشتنیه...دیگه بقیه نعمتا که جای خود دارند...

وای کی میشه بارون بگیره...بازم دلم تنگ شده واسه قدم زدن زیربارون!چقدر دوست داشتنیه این فصل ها...

آخ آخ چقدر دوست داشتنیه این ثانیه ها،در این دیار،در فکر ِ یار...

خدایا شکرت...ممنونتم...با تموم وجودم دوستت دارم که اینقدر دوستم داری...کاش لایقش باشم...

جدا فرق کردم٬ دنیا رو از یه دریچه ی دیگه ای نگاه میکنم دیگه...مخصوصا که عینکی ام شدم...!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 18:56  توسط محمد  | 

 
DESIGNED BY : .. alMa ..