تبليغاتX
یک وجب خاکِ اینترنت...

 

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطردلتنگی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

 

--------------------

داشتم پست پارسال روز تولدم رو میخوندم!عین برق و باد گذشت...چه گذشتنی!بدترین روزهای زندگیم...ولی خدایاشکرت که دوباره...دوباره میتونم حس کنم...زیر نم نم بارون پاییزی راه رفتن رو،روی برگا راه رفتن ولذت صدای خش خششون رو!!!خدایاشکرت که امسال بهترین دوستمو بهم دادی...با تموم دلتنگیم داشتنتش زیباترینه...یک سال دیگه پیر شدم!باهمه ی حوادثی که اومد برسرم و اتفاقای بد دوروبرم...بازم خدایاشکرت...خدایاشکرت که بهترین پدرومادر دنیا رو بهم دادی...خیلی مدیونشونم...

پارسال همچین روزی اصلا فکر نمیکردم اینقدر دلتنگ نبودن کسی باشم،وای ! وعده ی دیدارمون...!!! انگار تورو هم زیر برگای پاییزی پیدات کردم !!! اینو نگاه 

ولادت قبله ی عاشقان...امام رضا (ع) رو هم تبریک میگم...وای که چقدر دلم میخواست الان میتونستم نذرمو ادا کنم واسشون...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 10:46  توسط محمد  | 

داستان زیری قسمتی از کتاب " شهریار کوچولو" نوشته ی " آنتوان دوسن تگزوپه ری " است.

با حوصله بخونینش میفهمین چه قددددددددددددر زیباست،من واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم!

خیلی حرفا توی این داستان هست با همین زبون کودکانه اش حتی...

اگه دوتا شخصیت کودکانه رو(که درواقع هم مظهر دو تا دلداده هستن به نظر من،یا همون گل) کنار بزنی و دوتا دوست رو بذاری جاشون میفهمی چقدر ارزش این جمله ها بالاست...

----------------------------------------------------------------

...آن وقت بود که سروکله ی روباه پیداشد.

روباه گفت:-سلام

شهریارکوچولو برگشت اما کسی روندید.باوجوداین با ادب تمام گفت:-سلام.

صداگفت:-من اینجام،زیردرخت سیب...

شهریارکوچولو گفت:-کی هستی تو؟عجب خوشکلی!

روباه گفت:-یک روباهم من.

شهریارکوچولوگفت:-بیا بامن بازی کن نمیدونی چقدر دلم گرفته...

روباه گفت:-نمی تونم بات بازی کنم،هنوز اهلی ام نکرده اند آخه.

شهریارکوچولو آهی کشید و گفت:-معذرت میخوام.

اما فکری کردو پرسید:-اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت:-تواهم اینجا نیستی،پی چی میگردی؟

شهریارکوچولو گفت:-پی آدم ها میگردم،نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت:_آدم ها تفنگ دارند و شکار میکنند.اینش اسباب دلخوری است!اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهندوخیرشان فقط همین است.تو پی ِ مرغ میگردی؟

شهریارکوچولو گفت:- نه،پی دوست میگرم.اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت:- یک چیزی است که پاک فراموش شده.معنی اش ایجادعلاقه کردن است.

- ایجادعلاقه کردن؟

روباه گفت:- معلوم است.توالان واسه من یک پسربچه ای مثل صدهزارپسربچه ی دیگر.نه من احتیاجی به تو دارم نه تو احتیاجی به من داری.من هم واسه تو یک روباهم مثل صدهزارروباه دیگر.اما اگر منو اهلی کردی هردوتامون به هم احتیاج پیدا میکنیم.توواسه من میان همه ی عالم موجود یگانه ای می شوی،من واسه تو.

شهریارکوچولوگفت:- کم کم دارد دستگیرم میشود.یک گلی است که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

روباه گفت:- بعید نیست،رو این کره ی خاکی هزارجور چیز میشود دید.

شهریارکوچولوگفت:- اوه نه ! آن روی کره ی زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت:- رویک سیاره ی دیگر است؟

- آره

- تواون سیاره شکارچی هم هست؟

- نه

- محشر است ! مرغ و ماکیان چه طور؟

- نه

روباه آه کشان گفت:- همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!

اماپی حرفش را گرفت و گفت:- زندگی یکنواختی دارم.من مرغ هارو شکار میکنم آدم ها مرا.همه ی مرغ ها عین هم اند و همه ی آدم ها هم عین همند.این وضع یک خورده خلقم را تنگ میکند.اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگی ام را چراغانی کرده باشی.آن وقت صدای پایی را میشناسم که با هرصدای پای دیگر فرق میکند،صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخم میکشد بیرون.تازه،نگاه کن آنجا آن گندم زار را میبینی؟برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ای است.پس گندم زار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد.اسباب تاسف است.اما تو موهات رنگ طلا است.پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود!گندم که رنگ طلایی است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندم زار می پیچد دوست خواهم داشت...

خاموش شد و مدت درازی شهریار وچولو رو نگاه کرد.آن وقت گفت:- اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!

شهریارکوچولو جواب داد:- دلم که خیلی میخواهد اما وقت چندانی ندارم.باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر درآورم.

روباه گفت:- آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند میتواند سردرآورد.انسان ها دیگر برای سردرآوردن از چیزها وقت ندارند،همه چیز را همین جور حاضروآماده از دکان ها میخرند.اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست...تواگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!

شهریارکوچولوپرسید:- راهش چیست؟

روباه جواب داد:- باید خیلی خیلی حوصله کنی.اولش یه خورده دورتر از من،می گیری اینجوری میان علف ها می نشینی.من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی،چون تقصیر همه ی سوءتفاهم ها سر زبان است.عوضش هرروز می توانی یک خورده نزدیکتر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریارکوچولو آمد.

روباه گفت:- کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی.اگر مثلا سرساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قندآب می شودوهرچه ساعت جلو برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم.ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شد.آن وقت است که قدر خوشبختی ِ هنگام ِ با تو بودن را می فهمم ! اما اگر تو وقت وبی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟...هرچیزی برای خودش قاعده ای دارد.

شهریارکوچولوگفت:-قاعده یعنی چه؟

روباه گفت:- این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته.این همان چیزی است که باعث می شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند.مثلا شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج شنبه ها را با دخترهای ده می روند رقص.پس بنج شنبه ها بره کشان من است:برای خودم گردش کنان می روم تا دم موستان.حالا اگر شکارچی ها وقت وبی وقت می رقصیدند همه ی روزها شبیه هم می شد و من ِ بی چاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم!

....

به این ترتیب شهریار کوچولو روباره رو اهلی کرد.

...

لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت:- آخ ! نمی توانم جلو اشکم را بگیرم.

شهریار کوچولو گفت:- تقصیر خودت است.من که بدت را نمیخواستم،خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت:- همین طور است.

شهریار کوچولو گفت:- آخر اشکت دارد سرازیر می شود !

روباه گفت: - همین طور است.

- پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه گفت:- چرا،واسه خاطر رنگ ِ گندم.

بعد گفت:- برو گلستان بیشه، گل ها را ببین تا بفهمی که گل خودت تو عالم تک است.برگشتنه با هم وداع میکنم و من به عنوان هدیه رازی را به تو می گویم.

شهریار کوچولو به تماشای گل ها رفت و به آنها گفت:- شما سر ِ سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید.نه کسی شمارا اهلی کرده و نه شما کسی را.درست همان جوری هستید که روباه من بود:روباهی بود مثل هزار روباه دیگر.اورا دوست خود کردم و حالا تو همه ی عالم تک است.

گل ها حسابی از رو رفتند!

شهریار کوچولو دوباره درآمد که:- خوشکلید اما خالی هستید.برایتان نمی شود مرد.گفت و گو ندارد که گل ِ مرا هم فلان رهگذر گلی می بیند مثل شما.اما او به تنهایی از همه ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام،چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام،چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام(جز دو سه تایی که می بایست شب پره شوند)،چون فقط اوست که پای گله زاری ها یا خودنمایی ها و حتی گاهی ای بُغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام،چون که او گل من است.

وبرگشت پیش روباه.

گفت:- خدانگهدار!

روباه گفت:- خدانگهدار !. واما رازی که گفتم خیلی ساده است:جز با دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید.نهاد وگوهر را چشم سر نمی بیند.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:- نهاد و گوهر را چشم سَر نمی بیند.

- ارزش گل تو به قدر ِ عمری است که به پاش صرف کرده ای.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:-...به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام.

روباه گفت:- انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموش کنی.تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی.تو مسئول گلتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:- من مسوئول گلمَم... .

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 13:7  توسط محمد  | 

 
DESIGNED BY : .. alMa ..