تبليغاتX
یک وجب خاکِ اینترنت...

ماه خجالتی!!!

من چشیدم مرگ را...درد را...

صبر بی پایان شب٬گریه ی بی حاصل ابر را...

ولی...

من زیارت کرده ام خورشید را...

زندگی را...

صبح امید٬شبنم ِ احساس ِ باران ِ سحر را...

بی خبر رفتم ولی بازآمدم٬ازکنار ِ قبر ِ دنیا آمدم...

با خماری از باغ ِخشکی آمدم...

تا بمانم...

مست ِمست از شراب ِ زندگی٬در دنیا بمانم...

عشق های پوچ را دوست داشتن می پنداشتم...

تا کنون...

ولی کنون...

دوست داشتن رادر سخنان غریبه ای یافتم...

سیبی سبز که بی خبر بردرخت احساسم نشسته است...

دوست داشتن را درچهره ی مادرم دیدم٬خانواده ام...

و...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 14:53  توسط محمد  | 

پرواز...

خدایا منم میخوام برم...

چقدر آخه...؟

چرا همونوخت نبردیم...؟

مگه نمیگن هرجاکه باشی باش،آسمان مال توست؟!!!

پس کجاش مال منه آخه؟هان؟

میدونم زمینیه زمینی بودم واسه همین زمینگیر شدم!!!ولی خدایا دیگه که آسمونی ام،نیستم؟!!!

هرچی  تونستم آسمونی شدم،دیگه بیش از این درحدم نیست،خودت میدونی...

کمکم نکنی میترسم دوباره سقوط کنم...

به خودت قسم نمیتونم،دیگه نمیتونم وایسم،میخوام پروازکنم و از اینجا برم...

کمکم کن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 19:42  توسط محمد  | 

 
DESIGNED BY : .. alMa ..