جمعه هفدهم اسفند 1386- 16:6 - محمد
خدایا... آخر تا به کی... میگویی امتحان الهی است درست... ولی آخر تا به کی؟ خدایا آخر چرا مرا می آزمایی؟من که فرصتی برای آماده شدن نداشتم... خدایا پس کو آن منجی ات؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا آخر تا به کی؟... هیچ چیزی مثل اشک بچه ها٬اشکمو در نمیاره...مخصوصا که... (تصاویر رو ببینید تا بفهمید دردمو...)
+ |
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386- 0:27 - محمد
بعضی وقتا بعضی چیزا الکی الکی فکر آدمو مشغول میکنه،این افکار ممکنه خیلی ساده تر و پیش پا افتاده تر از این باشه که حتی آدم بعد که بهشون فکر میکنه خندش میگیره،یه نیشخند مضحک به خودش میزنه و رد میشه... الانم من درمورد یکی از همون افکار دوست داشتم بنویسم،واسه خودم مینویسم،وقتی احساس میکنم کسی نیست که درمورد موضوعی که دلم میخواد باهاش دراون مورد حرف بزنم،مینویسم،امروز معلم دین و زندگیمون میگفت:«وقتی یه مشکلی براتون پیش میاد نباید بری هی به اینو اون بگی،به دوستت که بگی فقط دلش به حالت میسوزه،میگه آخییییییی،بنده خدارو نگاه کن،ازدست رفت اینم،به دشمنت هم که بگی طرف ازش استفاده میکنه تا بشکوندت،بهت انگ دیوانگی میزنه ،تا خدا هست آدم نباید حرفشو به کس دیگه ای بزنه»راستش اصلا این چندروزه هی برام یه اتفاقاتی میفته که به نظرم مرتبط میان،رمان« ماه و شش پنی» نوشته ی «سامرست موام» رو خوندم،معلم زبانمون میگفت تنها کتابی که باعث شد من شدید تحت تاثیرقرار بگیرم این کتاب بوده میگفت باعث شد تا چندروز خودمو گم کنم،منم کنجکاو شدمو خوندمش،خیلی جالبه،من که زیاد فیلسوف و مفسر نیستم ولی به نظرم اومد که ته ش،ته این کتاب و این داستان یعنی اینکه«دنیا یعنی کشک» وقتی بخونین متوجه میشین،درموردمرد نقاشی بود که ازدنیا بریدو بالاترین ارزش هارو زیرپاگذاشت،وقتی هم بهش گفتن چرا زن و زندگیت رو ول کردی گفت میخوام نقاشی کنم،گفتن پس اونا چی،زنت و بچه هات،گفت به من ربطی ندارن هرکاری میخوان بکنن،رفت،رفت به یه جزیره ی دوررفتاده،عشق زندگی رو کرد،همیشه بی اعتنا به دنیا بود،همه عاشقش میشدن و وقتی بهش ابراز عشق میکردن،اهمیتی نمیداد،وقتی ازش میپرسیدن «چرا بافلانی که بهت این همه خوبی کرده،اونی که زندگیتو ازمرگ نجات داده این کارو کردی،چرا زنشو عاشق خودت کردیو بعد هم باعث خودکشی اون شدی،اون که باعث شد نمیری،چرا اینکارو باهاش کردی؟»،جوابش خیلی برام جالب بود،به نظرم این طرز فکرش یعنی یه طرز زندگی،درجواب گفت که:«اون مرد احمق دوست داره به دیگران نیکی کنه،چون لذت میبره از نیکی کردن به دیگران،این دلیل نمیشه که منم بهش نیکی کنم»(اینجاست که اون جمله ی معروف جواب خوبی رو با خوبی میدن نقض میشه!!!)آخرش درکلبه ای فقیرانه،بی اعتنا به دنیای پیرامون،بیماری جذام گرفت،گوشت بدنش گندید ولی اصلا براش مهم نبود،هیچ چیزی براش مهم نبود،حالا جالبیش اینجاست که این مرد شد بزرگترین های نقاشی عصر خودش. خیلی روی من تاثیرگذاشت این کتاب،فرقی توی طرز زندگیم نداشت ولی به طرز نگاهم از زندگی تاثیرگذاشت همونجوری که روی معلممون تاثیرگذاشته بود،تا کسی نخوندش نمیفهمه منظورم چیه...دیشب کتابو تموم کردم،همون دیشب هم یه خوابی دیدم که یه جورایی بود،راستش نمیدونم،هممون خیلی زیاد خواب میبینیم ولی اکثرش چرته،ولی خواب دیشبم فرق داشت،خواب دیدم توی یه محفظه ام،توی تابوت بودم،الان که فکر میکنم چقدر خوابم به واقعیت نزدیک بود مو به تنم سیخ میشه،باور کنین،جالبیش اینجاست که توی خوابم فکر میکردم،دقیقا مثل این بود که توی اون موقعیت قرارگرفتم و دارم به زمان حال خودم فکر میکنم،داشتم اینطرفو اونطوفمو نگاه میکردم،داشتم فکر میکردم خدایا،یعنی واقعا مردم؟یعنی اینجا همون جاییه که میگن منزل آخره انسانهاست،خدایا برم گردون،میترسم،آخه احساس میکنم خیلی گناهکارم،خدایا یعنی مردم؟»همون موقع از خواب پریدم،واااااای که صبحش چه حالی داشتم.اصلا امروز یه جورایی بود،اون کتاب باعث شده بود دنیا به نظرم پوچ جلوه کنه،این خواب تاثیرگذار هم باعث شد که به فکر بیفتم که گناهکارم،واقعا احساس پوچی میکردم...عاشق این شعر متین دوحنجره ام که میگه: «اون روزی رو یادم میاد،که من بوی گند میدادم،رو تخت مرده شورخونه،منو ماساژم میدادن،نمیدونستم چی شده،دنیام دیگه تموم شده،نمیتونم جمب بخورم،عمرم دیگه تموم شده،فرقی نداره واسشون،مردن و زنده بودنم،هی میزنن تو سرشون،که بگن عاشق منن،اما دیگه راحت شدم،از هرچی درده رد شدم،ازاونایی که الکی،میگفتن دوست دارم،رهااااا شدم،اینجا پرازصداقته،زندگی خیلی راحته،هیشکی نمیتونه بگه، که عاشقی یه عادته...»(آخرشه به خدا،واقعا سبک جالبی داره این متین دوحنجره،سه تاآلبوم داره که هرسه تاشو،یکی یکی آهنگاشو حفظم،حفظ کردنش باعث افتخار نیست،ولی واقعا جالبه،شعرای چرتوپرت هم نمیخونه،صداش هم که آخرشه،از اسمش معلومه یه صدا داره کلفت کلفت،یه صدا هم داره نازک نازک واقعا هنرمند به این مرد میگن،حتما گوش کنید کاراشو) وااااااااای،چقدر مادرمو دوست دارم،عاشقشم،بهش گفتم:« امروز یه جوری بود،خیلی بد بود»،گفت:« خب چجوری یعنی، بگو ببینم چت بوده شاید بشه یه کاری کرد برات»،گفتم دیشب همچین خوابی دیدم،جوابش مثل آبی بود که بریزن رو آتیش،بهم گفت :«ای بابا،ازقدیم گفتن خواب مرگ دیدن یعنی اینکه عمرطولانی ای داری»،یه نیشخند مضحکی زدمو و اینجا همون جایی بودکه اول نوشته گفتم،یه فکری اومد تو ذهنم ،اذیتم کرد،الانم وقتی بهش فکر میکم خندم میگیره،دیگه ازمرگ ترسی ندارم،احساس پوچی هم نمیکنم،اون افکار یه مدت زمان کمی فقط اومدن توی فکرم ورفتن،دنیا هیچ تفاوتی برام نکرده،همه چیز همون شکلی هستن که بودن برام،برعکس امروز که مثلا آدم بودم و...،خلاصه که الان همون خری هستم که بودم،نمیدونم خوبه یا بده،نمیدونم،هممون دیوانه ایم به خدا... اینجا دوباره یاده یکی دیگه از کارای همین متین دوحنجره میفتم که میخواد بگه آدم بشو نیستیم،میگه که:«خداوندا،منو ببر به آسمون،خسته شدم از این زمون،آخه دیگه نا ندارم ،که بگم چشمامو بخون،منو ببر به زیر خاک،اونجا که مورچه ها به راک،میخونن از یه عشق پاک،با این که رو سیاه شدیم،فکرکردیم آدمی شدیم،نمیدونیم که تو گلیم،فردا رو دربه در شدیم...»وادامه اش... (عاشق این تغییر صدا ها و ناله هاشم،وبیشتر عاشق شعراش،به قول آبجی خانومم هم شاید اصلا نباید این شعرارو ش کنم،چون فقط درمورد مرگ درش حرف زده میشه،شایدم اصلا باعث افسردگی بشه،نمیدونم ولی من که تاحالا طوریم نشده،مثل همون رمان های صادق هدایته،اکثرا میگن:«واااااااااای،نه نخونیاااااااا،الان زودته،باعث میشه ناامید شی اززندگی،میری خودکشی میکنی هااااا،خودش صادق هدایت هم خودکشی کرده،میدونستی؟نرو بخون از زندگی زده میشی»هه،خندم میگیره،چون من همه ی کتاباشو خوندم ولی هیچ طوریم نشده،ها ها ها...،واااااای چقده ازموضوع دور میشم من،حالا منظور اینکه اگه اززندگی ناامید نمیشینو اینااااااا،حتما آهنگای متین دوحنجره رو گوش کنین،یه چیز جالبی هم بگم،خداییش عکس این بابا هم خودش یه مبحثیه هاااااا،قیافه اش خیلی به کاراش میاد،برای دیدن عکساش اینجا و اینجا کلیک کنین،ولی آهنگاشو نمیدونم از چه سایتی باید دانلود کرد من که سی دیش رو گرفتم،به هرحال حتما گوش کنیدشون...) اما خداییش دیروز یه اتفاق خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی خوب هم برام افتاد،دوستم شهرامو دیدم،بعد 6 ماه دوری،قهرنبودیم چون قهر مال بچه هاست ولی دیگه احساس میکردیم نمیتونیم همو درک کنیم،ولی دیشب الکی بهش برخوردم کلی گرم گرفتیم،شمارشو گرفتم،موبایل خریده،خیللللللللی دوسش دارم،بهترین دوستم بوده و هست،الانم،همین الان یه پیام فرستاد،نوشته که:«سرخی چشم کبوتر اشک چشمان من است،هرکجا اشکی بریز از رفیقا من است...» بله٬ درنهایت دوستانند که برای آدم میمونن و از همه مهمتر خداست که بوده و هست و خواهد بود...
+ |
جمعه سوم اسفند 1386- 16:11 - محمد
الان ساعت چنده؟آها الان خوبه...دیگه چراغای خونه ی هیشکی روشن نیست که اگه منو بالای پشت بوم ببینن هزارتافکر درموردم نکنن...خوب وقتیه...هواخیلی خوبه،بعد این همه برفو سرما بالاخره یه کمی هوابهاری شده...نقشه هامو،چراغ قوه ی قرمزمو وزیرانداز کوچولو هه روبرمیدارم،دوربین دوچشمیم رو هم میندازم دور گردنم، میرم بالا... الان رو پشت بوممون هستم...چه هوای صاف و تمیزی،ماه خوشکل من هم که داره میره رو به خاموشی.دیگه قدرتی نداره...قدرتی نداره تا بخواد با اون صورت نقره فامش، زیباییش رو به رخ بکشه و مجالی واسه ی بقیه ی ستاره ها نذاره تا بگن: آره،ما هم هستیم...خداروشکر امشب ماروتنها به حال خودمون گذاشته تا توی مجلس شب نشینیم با ستاره ها عشق بازی کنم،دیگه فخر فروشی نمیکنه...دیگه حجابشو برنمیداره تا گیسوی نقره ایش رو به رخ منو ستاره ها بکشه...ماه خیلی خودخواهه،نیست؟هرکی خودشو بالاتر بدونه خودخواهه... نقشه هامو باز میکنم ولی اصلا نمیخوام دوست جدیدی پیدا کنم،دوست دارم بعد این همه وقت با همون قدیمیا،باهمونایی که خیلی وقته باهام دوستن ،بشینم پای درددل،دردل چیه؟دلی ندارم که بخوام دردشو برای ستارگان آسمونی ام بگم... هیچ چیزی مثل زهره ام،مثل ونوس دلم جاش توی آسمون خالی نیست،خیلی کم پیداس،فقط وقتی که چندساعت از نیمه شب گذشته نقاب از رخش برمیداره،ولی حیف،هنوز تا صبح خیلی مونده،اشکال نداره،تا اونوقت انتظارشو میکشم،چه کاری بهتر و خوش تر از انتظار معشوق...ولی نه...چه فایده،فعلا که قهره باهام...خیلی وقته قهره،خیلی نورش کم شده،نمیذاره تموم صورتش رو ببینم تا دوباره بتونه تو دلم راهی پیدا کنه...چیکار کنم...هیچ چی...چیکار میتونم بکنم،زمان همه چیز رو حل میکنه،صبر میکنم تا خودش دوباره روشو برگردونه بهم،تا دوباره آشتی کنه...(سیاره ی زهره مانند ماه دارای اهله هستش،واسه همین بعضی مواقع نورش کم میشه و دوباره عادی میشه٬درضمن زهره به خاطر نور زیادش در قدیم بین یونانیان به نام ونوس یعنی الهه ی زیبایی معروف بوده٬نام ایرانی زهره ٬ناهید هستش) گربه هه رو نیگا کن،نه... توی آسمون نیست،اینجاست،دوستمه...دوستم شده،از اون روزی که با لگد زدم زیر پهلوش،از همون روز احساس گناه کردم،سعی کردم باهاش دوست شم...دل شکستن هنر نیست،تا توانی دلی به دست آور...نمیدونم،این اصلا دل داره که بخوام بدستش بیارم؟نمیدونم...گیرم هم که نداشته باشه،نه هنر بدست آوردن دل کسی رو دارم و نه لیاقتشو،پس چه اشکالی داره،دل منم اندازه ی دل همین گربه... گربه هه میشناستم،هروقت میام اینجا،توی پشت بوم خلوت شهر شلوغمون،تنها همراهم همین گربه ست،باهم میریم گشت و گذار،میریم توی آسمونا...ستاره ها هم از چشماش وحشت میکنن...چرا چشمای گربه ها واسه خیلیا وحشت آوره؟ وقتی نگاش میکنم...همونجوری زل میزنه تو چشام،من که اصلا از چشماش نمیترسم...چرا بترسم،این که نمیخواد کاری باهام بکنه،از چشمای آدما بیشتر میترسم،هرکسی با چشماش هزارتا فکر بد توی ذهن میاره،یکی باچشماش اسیر میکنه،یکی با چشماش دل میشکنه،یکی هم با نگاهش باعث تنفر میشه...این گربه ی بیچاره فقط نگاه میکنه و خواهش میکنه که نوازشم کن،میگه اذیتم نکن محمد. با چشماش باهام حرف میرنه...میگه:«محمد،یادته اون لگده رو؟یادته؟ببین چقدر دوست خوبی هستم برات،میبینی؟با این که بهم بدی کردی باهات راه میام،همدم تنهاییات میشم»...دلم میسوزه که تاحالا آدمی پیدا نکردم که اندازه ی این گربه هه جواب بدی رو با خوبی بده،به هیشکی بدی نکردم،دلم میسوزه از اونایی که بهشون بدی نکردم، خوبی ندیدم...حالا این گربه... نشست کنار دیوار و همون جور داره بهم نیگاه میکنه...بذار نیگا کنه،از تنها نگاهی که خجالت نمیکشم همین نگاهه... وای،مرد آسمونو نگاه،مریخ مرد جنگه،الکی نیست خدای جنگ بوده،الکی نیست اینقدر قرمزه،نمیدونم...یعنی از بس سنگدل بوده از خون بیگناهان این رنگی شده یا شایدم نه،شاید از بس جنگو خونریزی رو بهش نسبت دادن در حالی که هیچ گناهی نداره،از فرط خجالت سرخ شده،من که دوست همیشگی خودم میدونمش،خیلییییییی وقته دوستم شده،چون دوست خوب باشه یا بد،باید مرد باشه،باید آدمو تنها نذاره،تنها مردی که دوستم بوده و تا حالا پیشم مونده همین بهرام ه .(بهرام نام ایرانی مریخ است ومریخ به خاطر رنگ سرخش درقدیم٬بین یونانیان به خدای جنگ معروف بوده یعنی مارس) خوشه ی پروین،همچنان سرجاش راهنمای گمشدگانه،همونجور داره مثل یه دوست خوب میگه این طرف شرقه،از این طرف...از این طرفه که خورشید،مظهر روشنایی،مظهر نور و سخاوت طلوع میکنه...پروین همیشه دوست وراهنماست،هیچوقت گمراه نمیکنه...کاشکی یه دوست ،این پایین پایینا داشتم که همیشه راه درست رو بهم نشون بده...ولی ندارم...یعنی نمیدونم...(جهت گیری خوشه ی پروین طوریه که همیشه به طرف شرق اشاره میکنه) شکارچی(صورت فلکی شکارچی) همچنان داره فکر میکنه که به این گاو نگون بخت(ثور) ضربه بزنه یانه؟ سگش هم(کلب اکبر) کنارشه،ایستاده پیش صاحبش.همچنان مثل هزاران سال پیش،شکارچی همونجوری ایستاده،دستش بالاست تا بکوبه توی فرق این گاو زبون بسته،ولی نمیزنه...هیچوقت از جاش تکون نمیخوره...خسته نمیشه؟نمیدونم... هه...گاوچران(صورت فلکی عوا) هم که همچنان در حال چراندنه... یه دفه شش ضلعی زمستان به چشمم اومد،(همون ناحیه که کلی ستاره هست،شش تا ستاره های پرنور رو یعنی شعرای یمانی،شعرای شامی،قدم الجبار،دبران،عیوق و راس پیکر پسین رو بشون میگن شش ضلعی زمستان)،هه، یاد درس هندسه افتادم... بسه دیگه٬ خسته شدم،امشب کلی گشتو گذار کردم ٬میخوام یه کمی هم فکر کنم٬بعد این همه وقت...گربه هه ، یکی دوساعت پیش پاشد رفت،فکر کنم اونم بی وفاست،حتما پیش خودش میگفت:اینم دیوانه اس،دو ساعته خوابیده روی زمین سردو داره آسمونو نگاه میکنه،مگه چی داره؟بریم بخوابیم بابا...اینم نشد دوست واسمون.نمی ارزه به خاطر دوتا تیکه استخون بشینم پیشش تا تنها نباشه.راه های آسون تری هست تا بشه غذا گیر آورد تا جلب نظر یه پسر دیوونه... اما نه فکر نکنم اینقدرام بی وفا باشه...اگه آدم بود شاید این حرفارو میزد ولی...ولی آدم نیست تا فقط به خاطر رفع نیازهاش با اینو اون دوست بشه...به خاطر خود آدما٬به خاطر اینکه تشنه ی محبته٬به خاطر اینکه عاشق نوازشه آشناهاس٬باهام دوسته٬خوب دوستیه٬اگه خوبی نمیرسونه٬لااقل بدی هم نمیرسونه... ولی من فقط آسمنونو نگاه نمیکنم٬هروقتی که میام انجا و زیر سقف ستاره بارون آسمون میخوابم ٬به همه چیز فکر میکنم٬به چیزای خوب٬ چون آرامش دارم ٬وقتی هم آرامش دارم دوست دارم فکر کنم... مثلا الان دارشتم به دوستی فکر میکردم٬واسه همین اینارو نوشتم٬دارم به این فکر میکنم که چرا خدارو که بهترین دوست و همراهه رو زیاد نزدیک خودم نمیبینم... ٬دارم به خودم و خودش فکر میکنم،(خودش کیه؟خودش میدونه کیه)...وقتی سردمون بودو با گرمای آفتاب زیبای عصر گرم شدیم.با خورشید خانوم که اشعه ی طلاییش وقتی روی آب می افتاد وچشم رو میزد،پشت بوته گلهای رنگ پریده ی داوودی،روی سکوهای سنگی کنار رودخونه،کنار اون مرغابیای زیبا،که واسه ی یه تیکه پفک باهم دعوا میکردن...(خودت هم نمیدونی چه خاطره ای ازخودت توی ذهنم درست کردی) دیگه واقعا سردم شده،کاپشن و پلیور و دستکش هم وقتی زیادی توی سرما بمونی کمکت نمیکنن...یه نگاهی به دوستام کردم،همشون واسم یه خاطره ان،همشون واسم یه فکرو زنده میکنن،(همونطوری که نوشتم،وخیلیاشونم نشدبگم)...تموم شد،یه شب زیبای دیگه ام تموم شد...همه چیز تموم میشه و این خاطرات خوبه که میمونه...
+ |