تبليغاتX
یک وجب خاکِ اینترنت...

یک وجب خاکِ اینترنت...

یادداشت های من در مورد فکرم،اجتماعم وجوانیم که مثل بااااد داردمیرود...

مرض آپ

جمعه هجدهم آبان 1386- 19:2 - محمد

سلام

راستش نمیدونم چی بنویسم ولی همینجوری دوست داشتم یه چیزی رو آپ کنم...(به این میگن مرض آپ کردن!!!)

ااااا

چه جالب پس فرداتولده منه،نچ نچ ، همین پارسال بوداااا ، پارسال بود؟اا خب آره دیگه پارسال بود که دوستم هیچ چی بهم نداد و فقط بهم گفت تولدت مبارک ولی امسال همینو هم کسی بهم نمیده...ولی بیخیالش تا بابا و مامانو آبجیای گلم و خدای مهربونو دارم هیش کیو نمیخوام...آره ولش...

همیشه فکر میکردم ای بابا این چه روزه تولدیه؟20 آبان،آخه مامان جون روز قحط بود تو این روز غم انگیز پاییزی منو دنیا آوردی؟آخه فصل پاییز یه جوری بود اون روزا،فکر میکردم غم انگیزه،ولی حالا میفهمم که نه بابا همه ی روزای سال یه جورن...24 ساعتن...8 ساعتشو خوابم،8 ساعتشو تلف میکنم،8 ساعت دیگشم بازم تلف میکن... . اما خب خداییش حالا دیگه آدم شدم...روزی 3،2 ساعت درس میخونم(اااااااااااا،تر کوندماااااا،عجب درس خون شدم من)

داشتم در مورد روز تولدم میگفتم...آره...میگفتم که دوست داشتم تولدم مثلا توی بهار باشه،یا مثلا توی زمستون(من عاااااااااااااااشق زمستونم) اما خب این فکرا مزخرفه،مگه نه؟چه فرقی میکنه من کی به دنیا میام یا کی از دنیا میرم؟این مهمه که فقط نیام بعدشم برم،باید یه چیزی از خودم باقی بذارم...

همیشه به خودم میگفتم :فکرشو بکن چند نفر تا حالا توی این کره ی خاکی از اول خلقت تا حالا پا به عرصه ی وجود نهادن(جمله بندیو حال کن!!!) ولی خداییش چند نفرشون هنوز که هنوزه اسمشون بین آدماس و مهمتر اینکه از اونا به نیکی یاد میشه؟از اینکه یه روزی بمیرمو بعد از چند سال دیگه هیچ کسی نه منو به یاد بیاره نه اسممو، بیش از خود مرگ میترسم...میترسم مثه اون همه آدمایی باشم که اومدنو رفتنو هیچ اثری از خودشون به جا نذاشتن،دوست دارم یه خطی چیزی روی بومرنگ دنیا بکشم(مخصوصا با رنگ قرمز،خیلی رنگ قشنگیه،نه؟)تا آینده بدونن که آدمی بوده که این خطو کشیده،کی بوده؟خیلی آدم خوبی بوده،فلان کارو کرده،فلان کارو نکرده و ... .

خودتون یه کمی فکر کنین این دانشمندا،این آدمای بزرگ بعد از این همه سال هنوز چقدر سرزبونان،هنوز فراموش نشدن(البته معصومین جای خودشونو دارن و من نمیخوام خودمو با اونا مقایصه کنم)ای کاش منم بتونم یه کاری بکنم که بعد از مرگم منو به خاطر بیارن...

ای کاش...

بگذریم

راستی زمستونم کم کم داره میادو آسمون زیباش،یکی از دلایلی که زمستونو دوس دارم همین آسمونشه،اگه اهلش باشین میدونین که آسمون تابستون ستاره های کم نورتری داره و به نظر میرسه که ستاره های آسمون کم شدن،ولی آسمون زمستون آدمو به وجد میاره،مخصوصا زهره ، وااااای وقتی میاد کنار مااااه چقدر خوشکل میشن باهم،میمیرم واسه شکارچی،با اون آرایش خاصش،نمیدونم چرا اینقدر وقتی میبنمش یه احساسی بهم دست میده،آرامش،خوشحالی،و بازم آرامش،میدونم خیلیا نمیتونن منظورمو درک کنن چون تجربشو نکردن یا اصلا علاقه ای به این چیزا ندارن ولی خب هرکی یه علائقی و یه دلخوشیایی داره دیگه،اینم دلخوشیای منه با خیلیای دیگه...

وااااای ساعت 7:30 شد ،فردا معلممون میخواد ازمون شیمی بپرسه،بهتره برم وگرنه... گفتم که درس خون شدم...تازه اینطوری شدم واسه همین چند تا نمره ی بد دارم که نمیخوام نسبت به سالای پیش افت داشته باشم،به قول آقای محقق که میمیرم براش(معلم هندسمون)اگه حداقل پیشرفت نمیکنین سعی کنین پسرفت نداشته باشین...اما خب من علاوه بر اینکه نمیخوام پسرفت کنم میخوام پیشرفت هم کنم...پس باید تلاشمو بکنم...اما هرکاری کنم نمیتونم این انظباتمو درست کنم،

یادم نمیاد بیست بوده باشه،البته بچه خوبیمااااااااا،معلما دوسم دارن ولی خب بعضی وقتا یه کارایی میکن که...

مثلا دیروز داشتم سر کلاس زبان فارسی که یه معلم ماه داره و خیلیم منو دوستم داشت(از فواید بچه خوشکلیه هاااااا)یه دو ساعتی این بادوم و پسته هایی رو که مامان بزرگم دیشبش ریخته بود توی جیبم میخورم،آخه من هیچوقت به خاطر ندارم به درس زبان فارسی گوش بدم(خدارو شکر بعد امسال دیگه حداقل ازاین درس راحت میشیم)...خلاصه اینکه یه دو سه باری یه جوری نیگام کرد،منم همونجوری در حال تکون دادن فکم نگاش کردم(فکر میکردم کاریم نداره چون دوسم داره و باهام شوخی میکنه)دفه ی سوم که نیگام کرد یه چیزی انداخت بهم که تا عمر دارم یادم نمیره(نمیگم چی گفت،خودتون حدس بزنین)،تا حالا اینقدر پیش معلمو هم کلاسیام کوچیک نشده بودم، بعدشم گفت پاشو برو بیرون .اما خب زنگ بعدیش توی راهرو دوباره دیدمش.یه کمی نگاش کردمو خندیدم اونم یه لبخند زد بهم که خیالم راحت شد که از دستم ناراحت نیست...همکلاسیامم چون خیلی دوسم دارن(بازم از فواید بچه خوشکلیه)یه کمی به معلمه فحش دادن که مثلا منو از ناراحتی در بیارن که من گفتم چی شد بهشونو و خدارو شکر که همچین همکلاسیایی دارم که هیچوقت هر کاریم که بکنم اعتبارمو پیششون از دست نمیدم...

نکات اخلاقی این داستان:هرکاری میکنین بکنین ولی هیچوقت فکر نکنین که معلم یا استادتون پسر خالتونه هرچیم باهاتون شوخی کنه و دوستتون داشته باشه... همیشه احترامتونو داشته باشن هم پیش معلما و هم پیش بچه ها تا هم دوستتون داشته باشن هم احترامتونو داشته باشن،البته سر کلاس به نظر من باید شوخی کرد چون از این آدمایی که میان سر کلاسو از اول تا آخر میشینن روی صندلی و ازشون جیک در نمیاد بدم میاد...بابا آدم باید روحیه بده،باید نزاره کلاس خشک بشه ولی خب نه اینکه کلاسو خیسش کنی دیگه (با آب پاشیه قطره ای) !!!

تا پست بعدی به امید دیدار که نه، به امید نوشتار...

+ |


اندر احوالات من...

شنبه پنجم آبان 1386- 23:28 - محمد

سلام

راستش امروز میخوام یه مقدار در مورد حال خودم بگم...

خیلی این چند وقته یه جورایی ام...نمیدونم چرا هی فکر میکنم که به چی باید دل خوش باشم توی این زندگیه خودم...دیروز پست جدید نرگس جان رو داشتم میخوندم(وبلاگ مداد رنگی توی لینکهام)...فکر کردم دیدم چقدر به کار من میاد این موضوع نوشتش...در مورد خوشحالی در زندگی و این که باید از حتی این که نفس میکشیم خوشحال باشیم نوشته بود و خیلی چیزای دیگه...من اول فکر کردم اصلا نمیتونم حرفاشو درک کنم.ولی یه کمی که فکر کردم گفتم اصلا من برا چی باید ناراحت باشم؟اصلا همین که هی میگم خیلی ناراحتم،خیلی یه جوریم،خیلی آپستم خودش بهم تلقین میکنه که بدتر بشم...شاید یکی از دلایلش ضعیف شدن اوضاع درسیم بوده باشه که میخوام برش گردونم به وضع قبلی...دیروز یه فیلم انیمیشن واسه کودکو نوجوان شبکه 2 پخش کرده بود خیلی خوشم اومد...(ملاقات با خانواده ی رابینسون)...هی میگن هالیوود و شرکت های سینمایی خارجی افکار منفی در ذهن میاره،چمیدونم اصلا آموزنده نیستو این حرفاااا...ولی وقتی این فیلم رو که ساخت شرکت والت دیزنی بود رو دیدم واقعا کیف کردم...خیلی آموزنده بود حتی واسه من که دیگه دیدن این جور فیلما ازم گذشته...حتما سی دیش رو بگیرین اگه نتونستین ببینینش،من که میخوام برم بخرمش(سی دیش توی بازار هست)...خیلیییییییی قشنگ بود...یه جورایی در مورد موفقیت آدما بود و اینکه باید همیشه به آینده نگاه کرد نه به گذشته...وقتی ببینین میفهمین...یه چیزی که خیلی کیفور شدم ازش یه جمله بود که دائم توی فیلم تکرار میشد...keep moving forward...یعنی به جلو حرکت کن...که توی فیلم دوبله شده بود:(فقط ادامه بده) که این مناسب تره...خیلی به فیلم و داستانش میومد...من که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم...حتما حتما اگه تونستین بگیرین ببینینش...

خلاصه که امروز تصمیم گرفتم که دیگه به قولی آپست نباشم و به قول نرگس خانوم از اینکه الان میتونم نفس بکشم خوشحال باشم...اصلا میخوام دوباره رصد های آسمون زیبایه خدا رو شروع کنم...هیچوقت یادم نمیره اولین باری رو که تونستم شکل زحل رو با تلسکوپم ببینم...باورتون نمیشه شاید...ولی یکی از زیباترین لحظات زندگی من بوده...من خودم عاشق نجوم و آسمونم(از بقیه ی وبلاگ هام میشه اینو فهمید)اونایی که مثل من باشن میفهمن چی میگم...میفهمن وقتی بتونی یه جرم یا صورت فلکی جدید رو پیدا کنی اونم توی تنهایی چه حالی به انسان دست میده...پیش خودت فکر میکنی :وااای خدا...این همون صورت فلکیی هست که آدمای چندین هزار سال پیش اونو میدیدن و این اسمها رو براش گذاشتن؟به هر حال چون خیلی وقته به آسمون نگاه نکردم تصمیم دارم دوباره شروع کنم...یه نتیجه ای هم که گرفتم اینه که تا با یکی دوست هستی باید واقعا دوستش داشته باشی ولی اگه فهمیدی که بود و نبودت واسه اون یکیه توام نباید زیاد ناراحت از دست دادنش باشی...اصلا دیگه سعی میکنم یکی رو دوست داشته باشم که به صداقتش اطمینان داشته باشم...

خلاصه و جمع بندیه همه ی حرفام این که آدم باید بدون ناراحتی از اتفاقات گذرای زندگی به همراه یه دوست خوب به فکر ساختن آیندش باشه...من خودم از دست دادن همه ی اینا رو توی این چند وقته تجربه کردم:امیدم به زندگی و آیندم،خوشحالی هام و دل خوشیام و از همه مهمتر فرد مورد علاقم که نامزد کردو بعدشم دوست قدیمیم رو و حتی اوضاع درسیم هم خیلی مزخرف شده...ولی میخوام سعی کنم همشونو از نو بسازم و از نو دوباره شروع کنم و یه دوست خوب هم پیدا کردم که خیلی دوسش دارم و میخوام بیشتر دوستش بدارم به علاوه که میخوام بیشتر با همکلاسیام بجوشم و زیاد توی خودم نباشم...البته نمیدونم الان دارم این حرفارو میزنم و فردا همش یادم میره یا نه ...

+ |