
چندوقت پیش فتوبلاگم رو افتتاحیدم خودم تهنایی!من عااااشق عکاسی ام !ودوست دارم بقیه هم عکسامو ببینن و نظر بدن واسه همین هربار سعی میکنم کارای جدیدمو اونجا هم بذارم.خوشحال میشم هردفعه آپیدم اونجا هم شمادوستان گلم رو ببینم...این زیری هم آدرسش.همه عکساموببینین و نظرتونو بگین٬همین حالا ! شاد باشید...
www.mpix.propicnet.com

چكه...
چكه...
ابري از برگ
ميبارد
تا كي درخت
دل سَبُك كُنَد
و به خواب رَوَد
در امتدادي از زمستان...
پ.ن ۱ : راستی به نظر شما امتداد ِ باغ ِ پاییز به کجا ختم میشه؟شاید به سفیدی دل ِ زمستون...شایدم شادی ِ امید ِ سبز ِ بهار...!هوم؟
پ.ن ۲ :شاعر شعر زیبای بالا عزیز ترسه هستش...
پ.ن ۳ : شاعر شعر زیبای پایین هم خودم هستم !!!

مرا
باد
در اين كوچه
با برگهايم ميچرخانَد
كوليوار
دور زمين ميگردانَد...
پ.ن ۴:خداییش پاییز دوست داشتنی ترین فصل نیست؟خصوصا که میوه اش هم انار ِ !!!

تااااااااازشم به قولی : مرا در پاییز پیاده کرده اند !

(البته اینجا وقتی پیاده شدم از مدرسه میومدم کیفمم همراهم بود !!!)
عشقم پاییز و عشقم پاییزیه!

خلاصه که پاییزو عشق است!

شمرده شمره میخونه:شهر ما غرق غرور ِ ، زشتی از شهر ما دور ِ ، شهر غرق نور و لاله ، کوچه ها مردم ساده ، سر هر کوچه ی شهرم ، میدرخشه یک ستاره ، عطر گل میپیچه دائم ، با ندای هر مناره...
بلند بلند: میخندم به قسمتی از این توهم زیبا !
آروم آروم:گریه میکنم !!!
.
.
.
.
بازم میخونه:ماه از پشت ابرا داره در میاد ، آره امشب تموم شه روزی بهتر میاد...
پ.ن:تو این روزا و شبا اگه دلتون لرزید ، اگه اشکتون جاری شد ، اگه روحتون پرواز کرد...اگه یادتون موند ! یه یادی هم از یاد بی یاد ما بکنین!
وای زندگانیمان همچو برزخ گشته!خسته شدم...در اندیشه ام با یک بلیط هواپیما(ازنوع روسی ۲ قرن قبل از میلاد ِ شرکت هواپیمایی ایران!)خود را مستقیم به دگر دنیا برسانم!!!
پ.ن:قالب جدید وبلاگم که عاااااااااشقشم کار آلما جان هستش٬خیلی ممنونم آلما جان ما چاکریم!
پ.ن۱:به اینا میگن پنگوین امپراتور...البته تو این عکس فکر کنم یکیشون بانو یوها باشه!!!
پ.ن۲:عجب شیرتوشیری(خر تو خری!)عشق و پنگوین و خر و شیر و افسانه و جومونگ و اینا همش قاطی شد تو یه پست به این کوچیکی!!!
آهای طعنه زده چشم تو به چشمای آهو...!!!
پ.ن۱:آهای عمر دقایق...آهای ای گل شب بو...!!!
پ.ن۲:داشتم این شعر قدیمی ِ فریدون رو گوشش میکردم...همین!!!
من تورا ! تو من را...
ما شما را ! شما مارا...
آنها آنها را ! آنها هم آنها را...
اه...
خسته شدم!حالت تهوع بهم دست داد٬بس ِ دیگه این همه تهمت زدن به این و اون به خاطر حب مقام!!!
اللهم عجل لولیک...
اِ اِ اِ اِ... نه حواسم نبود من بگم اللهم عجل لولیک الفرج احتمالا دوستان میان میگن: تو؟تو؟توکه تا دیروز فلان بودی الان اومدی جانماز آب میکشی؟بگم؟بگم؟!!!!
خب نمیگم اللهم عجل لولیک الفرج!خوبه؟!!!اصلا آقا هیچی٬بذار این پستو وردارم!بذار وردارم!بگم؟بگم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!
میگویند: مغروری!
میگویم: چرا؟
میگویند: چون با ما نمیخندی!
میگویند: خودبینی!
میگویم: آخرچرا این حرف را میزنید؟
میگویند:چون شوخی نمیکنی!بی جنبه ای!سعی کن خودت را اصلاح کنی...
می گویم:باشد،سعی میکنم اصلاح شوم...!!!
اما نمیگویم که دیری است هر بار دربرگه ی آزمایش خونم چاپ می شود:
breakneck : high despondency
!!!!!!!!
-------------------------------------------------------------------
پ.ن:هرچه رژیم می گیریم،سعی میکنم کم غم و غصه بخورم بازهم اندوه خونم پایین نمی رود!(خنده ی خونم بالا نمی آید!!!)شاید دکترم خوب نیست،هان؟چکار کنم؟!!!
![]()
قرارمان سال ها بعد...
موزه ی حیات وحش...
دیشب قلبم را تاکسید ِ رمی کردم !!!

پ.ن:چه موجود ِ بدبختی ِ این بابا !!! نیست؟!
دیروز داشتن درختای خیابونی که هرروز ازاونجا میگذشتم رو میکندن تا جاشون پل بکارن...
(خیابون جابرانصاری)
وچقدر دلم سوخت وقتی پیرزنی رو دیدم که در خونشون ایستاده بود،باچادر سفید ِ گلدار...دستشو روی دستش گذاشته بود،به در تکیه داده بود و با بغض داشت به برگای سبز ِ روشن و بهاری ِ درختا نگاه میکرد.همسایه هایی که سال ها تنها رنگ زیبارو به بوم سیاه و سفید ِ خیابون بخشیده بودن. و هرروز صبح صدای گنجیشکای روی درخت تنها موسیقی ِ زندگی رو توی این خیابون شلوغ سرمیداد!
---------------------------
پ.ن1:راستی...بیچاره گنجیشکای اون خیابون،حتما کلی ازشون آواره شدن!!!
پ.ن2:بال ِ فرشتگان که بالشون!خودشون رو کلا از جا کندن!
پ.ن3:احساس کمبود اکسیژن بهم دست داد!!!!!!!!!!
پ.ن۴:کاشکی خیابونمون خیابون نبود!کوچه باغ بود...!
